
من دیگه دل ندارم!!!!
لبِ دریا دلمُ توی یه بطری میذارم
بطریُ به موجای عاصیِ دریا میسپارم
دیگه خستهاَم از این دربهدریهای مدام
بذارین همه بدونن ! من دیگه دل ندارم
بس که دست به دست شده این دلِ ساده خستهام
بس که پشت پا زدن به این پیاده خستهاَم
دیگه از دنیایی که تو اون همه آرزوهام،
مثِ بادکنک توی پنجهی باده خستهاَم
وفاي شمع
رفتن همدم... گل عشقش درون دامن بيگانه ميريزد.
شب را دوستـــ ــ ـ دارم ...!

شب را دوستـــ ــ ـ دارم ...!
چرا که در تاریکـــ ـی ..چهره ها مشخــــــ ـص نیست !!و هر لحظــــــــ ـه ..این امیـــــ ـد ..در درونــــــ ــم
ریشه می زند ...که آمده ای ..ولی من ندیده ام!
کـه تـــو می میـری
آدم هـا می آینـدزنـدگی می کننـدمی میـرنـد و می رونـد ..امـا فـاجعـه ی زنـدگی ِ تــوآن هـنگـام آغـاز می شـود کـهآدمی می رود امــا نـمی میـرد!مـی مـــانــدو نبـودنـش در بـودن ِ تـوچنـان تـه نـشیـن می شـودکـه تـــو می میـریدر حالـی کـه زنــده ای ..
نامردی !!!1!11!!؟
دوستت ندارم روز سوم گل سفيدي برايم اوردي و سر قبرم گذاشتي
و!!!
گفتي منو ببخش فقط!!!
يه شوخي بود!!!
(واقعا ادم نامردو بی احساس زیاده بیشتر دخترا چون فعلا از اونا ضربه دیدم همه هم مثل هم نیستن ولی 90 درصد بی احساسن بدبخت بسرا که هم جیزو بسرشون میشکونن. کسی که صادقانه باتونه چرا نامردی میکنین فقط همینو میتونم بگم)
سعي كن تنها باشي زيرا تنها بدنيا امدي و تنها از دنيا خواهي رفت.بگذار عظمت عشق را درك نكني.زيرا انقدر عظيم است كه تورا نابود خواهد كرد
گفتم

گفتم: «بمان!» و نماندي! و من بي چراغ قلمي پيدا كردم
رفتي،
بالاي بام آرزوهاي من نشستي و پايين نيامدي!
گفتم:
نردبان ترانه تنها سه پله دارد:
سكوت و
صعودُ
سقوط!
تو صداي مرا نشنيدي
هي بالا رفتم، هي افتادم!
هي بالا رفتم، هي افتادم...
تو مي دانستي كه من از تنهايي و تاريكي مي ترسم،
ولي فتيله فانون نگاهت را پايين كشيدي!
من بي چراغ دنبال دفترم گشتم،
و بي چراغ از تو نوشتم!
نوشتم، نوشتم...
حالا همسايه ها با صداي آواز هاي من گريه مي كنند!
دوستانم نام خود را در دفاترم پيدا مي كنند
و مي خندند!
عده اي سر بر كتابم مي گذارند و رؤيا مي بينند!
اما چه فايده؟
هيچكس از من نمي پرسد،
بعد از اين همه ترانه بي چراغ
چشمهايت به تاريكي عادت كرده اند؟
همه آمدند، خواندند، سر تكان دادند و رفتند!
حالا،
دوباره اين من و ُ
اين تاريكي و ُ
اين از پي كاغذ و قلم گشتن!
گفتم : « - بمان!» و نماندي!
اما به راستي،
ستاره نياز و نوازش!
اگر خورشيد خيال تو
اينجا و در كنار اين دل بي درمان نمي ماند،
اين ترانه ها
در تنگناي تنهايي ام زاده مي شدند؟?
تو به زانوهات می افتی...!

یه رفیق بودی و صدتا دردسر بودی و اما... از تو هیچوقت نبریدم ، تورو از خودم می دیدم پشت سر همه غریبه ، روبروم دیدم فریبه اما فکر کردم کنارم... شونه های یک رفیقه داشتم اشتباه میکردم. تو رفیق من نبودی ، من تا آخر با تو بودم... تو از اولم نبودی داشتم اشتباه می کردم... که تموم زندگیمو من به دستای تو دادم حالا اینجا تک و تننها... برگ خشک بی درختی، غرق بادم نوش جونت اگه بردی نوش جونت هرچی خوردی تورو هیچ وقت نشناختم... نوش جونم اگه باختم. تو منو ساده گرفتی. زدی رفتی مفتی مفتی اما اون روز رو می بینم که به زانوهات می افتی... تو به زانوهات می افتی...!
گفتمش...
گفتمش : دل می خری ؟
برسید چند؟
گفتمش : دل مال تو، تنها بخند !
خنده کرد و دل زدستانم ربود
تا به خود باز آمدم او رفته بود
دل ز دستش روی خاک افتاده بود
جای بایش روی دل جا مانده بود ......
از تو...

از تو که حرف می زنم، همه فعلهایم ماضی اند،
ماضی خیلی خیلی بعید
کمی نزدیکتر بنشین
دلم برای یک حال ساده تنگ شده است!

"تو"......

هی...."تو"
با توام..."تو"
خود خود "تو"
تو که تمام ضمیرهای "-ِت"را به انحصار خودَت کشانده ای و عشق این و آن را به جان میخری
و عــــــــــــــــشـــــــ ق میکنی ...
میشوی بهانه ی شعر های این و بهانه ی اشک های آن ...
غزل غزل پیش میروی و تمام زیبایی های عالم را بنام خود مهر میزنی...
یک شب رقیب ماه شب چهاردهی و یک شب لطافت گل هارا مصادره میکنی....
یک دم نسیم بهار میشوی و یک دم ترنم باران
...یک نفس نجابت تاجیکی و یک نگاه الهه ی زیبایی....
یکی از تو جام می میطلبد و یکی لعل لب....یکی به خاطر تو بیستون میکند و یکی جان میدهد...
کیستی که هرشب معشوقه ی یک شاعر میشوی و استعاره ،استعاره،بیت هایش را شاه بیت میکنی....
کیستی که سیاهی چشم و شب موهایت شعر نازک خیالان را روشن میکند...
آنچنان که از تلخی هایت هم شیرین میسرایند؟!
با "تو"ام...."تو"یی که "نیما" هنوز "من چشم در راهم "را برایت زمزمه میکند...
"تو"یی که حافظ با آن همه وقارش هنوز برایت میخواند:
...ای پسته ی "تو"خنده زده بر حدیث قند/محتاجم از برای خدا یک شکر بخند ...
با "تو"ام....ای مخاطب زمینی تمام غزل های خیس...
یک بیت ایهام میشوی و عاشق بیچاره را در ابهام کلمات غرق میکنی...
...یک مصرع تلمیح میشوی و تمام عاشقانت را به رخ شاعر میکشی....
یک آرایه کنایه میشوی و به دل زخم خورده اش نمک میپاشی...
...یک واژه تضاد میشوی و شاعر را به اشکی غرق لبخند مینشانی...
"تو"ای که تمام غزل سرایان عاشقانه برایت غزل میسرایند....
غزل های من "تو" ندارد....
میگویند غزل های بی "تو"غزل نیست....
اگر زحمت نیست...گاه گاهی به دل من هم سری بزن....
گاهی ایهام و تلمیح و استعاره های مرا هم هرس کن....
دستی به روی واژه های بی "تو"ام بکش....
کمی "تو"کنار "من"هایم بگذار...
"تو" بگذار
شاید "من" هم عاشق شدم.....

وقتی که تو نیستی
با سبد سبد دلتنگی چه کنم؟
انگار با نبودنت
نام رنگ می بازد
دیگر نمی خواهم کسی را صدا بزنم ..

وقتي كسي رو دوست داري
وقتي كسي رو دوست داري حاضري جون فداش كني
حاضري دنيا رو بدي فقط يك بار نگاهش كني
به خاطرش داد بزني به خاطرش دروغ بگي
رو همه چيز خط بكشي حتي رو برگه زندگي
وقتي كسي تو قلبته حاضري دنيا بد باشه
فقط اوني كه عشقته عاشقي رو بلد باشه
قيده تمومه دنيا رو به خاطره اون ميزني
خيلي چيزا رو ميشكني تا دله اونو نشكني
حاضري بگذري از دوستايه امروز و قديم
اما صداشو بشنوي شب از ميون دو تا سيم
حاضري قلبه تو باشه پيشه چشايه اون گرو
فقط خدا نكرده اون يك وقت بهت نگه برو
حاضري حرفه قانون رو ساده بزاري زير پات
به حرفه اون گوش بديو به حرفه قلبه با وفات
وقتي بشينه به دلت از همه دنيا ميگذري
تولد دوبارته اسمشو وقتي ميبري
حاضري جونت رو بدي ، يه خار تويه دستشم نره
حتي يه ذره گردو خاك مبادا تو چشاش بره
وقتي كسي تو قلبته يك چيزه قيمتي داري
ديگه به چشمات نمياد اگر كه ثروتي داري
فكر ميكني...
فكر ميكني صدايت اگر نوازشگر دل بيتابم نباشد
و موسيقي مهربانيت بر طپش هاي قلبم رهبري نكند
آرام و قراري دارم ؟
بي شك تشنه ام
قبل از اينكه التماس كنم
يك ليوان مهرباني برايم بگو ....
خدایا...
ولی یک خواهشی ازت دارم اونی که دنیای منه ماله هیچکسی نباشه



ای عشق...
صدایم کن ، که صدایت آرامش وجود من است!
نگاهم کن ، که درون چشمانت برایم طلوع یک دنیا عشق و محبت است!
دعایم کن ، که دعای تو تضمین فرداهای زیبای با تو بودن است !
نوازشم کن ، که دستان پر مهرت گرمی گونه های سرد و خیسم است !
باورم کن ، که با باور تو من عاشقترینم!
اشکهایم را پاک کن ، حالا نگاهم کن ، کمی با من درد دل کن ، مرا آرام کن !
بگذار سرم را بر روی شانه هایت بگذارم ، بگذار دستانت را بفشارم ، بگذارم بگویم چقدر
دوستت دارم ، مرا باور کن !
با آن چشمهای زیبایت نگاهم کن ای عشق من ، نگاه تو مرا دیوانه تر میکند!
نگاه زیبایت را باور دارم ، زیرا درون آن یک دنیا محبت میبینم !
نگاهت را باور دارم زیرا در نگاهت معنای واقعی عشق را می بینم و کلمه دوستت دارم
را میخوانم و با تمام وجود حس میکنم که چقدر مرا دوست داری !
با نگاه عاشقانه ات نام مرا صدا میکنی و میگویی که تنها مرا داری !
با نگاه عاشقانه ات راز دلت را میدانم و میگویم که محرم رازهایت هستم
نگاهم کن که نگاهت مرا به این باور می رساند که ما هر دو یک عاشق واقعی هستیم!
با نگاه درون چشمهای زیبایت راز دلت را میخوانم و این را میدانم که تو بهترینی! تو
همانی هستی که لایق منی !
نگاهم کن ، با نگاهت صدایم کن، با صدایت آرامم کن !
نگاهم کن ای عشق تا با نگاه به آن نگاه عاشقانه ات احساس خوشبختی کنم!
عشق



عشق گاهی رویش برگ است در تن پوش خاک
عشق گاهی ناودان گریه ی اشک بهار
عشق گاهی طعنه بر سرو است در بالای دار
عشق گاهی یک تلنگر بر زلال تنگ نور
پیچ و تاب ماهی اندیشه در ژرفای تور
عشق گاهی می رودآهسته تا عمق نگاه
همنشین خلوت غمگین آه
عشق گاهی شور رستن در گیاه
عشق گاهی غرقه ی خورشید در افسون ماه

عشق گاهی سوز هجران است در اندوه نی
رمز هوشیاریست در مستی می
عشق گاهی آبی نیلوفریست
قلک اندیشه ی سبز خیال کودکیست
عشق گاهی معجز قلب مریض
رویش سبزینه ای در برگ ریز
عشق گاهی شرم خورشید است در قاب غروب
روزه ای با قصد قربت ذکر بر لب پایکوب
عشق گاهی هق هق آرام اما بی صدا
اشک ریز ذکر محبوب است در پیش خدا
تو منی یا من تو؟؟!
لحظه های شیرینی که به تو دل بستم
از تو پرسیدم من
تو منی یا من تو؟؟!
و تو گفتی : هر دو
من به تو پیوستم
گفتم ای کاش پناهم باشی
همه جا و همه وقت دست تو در دستم
تکیه گاهم باشی
......
و تو گفتی هستم
تاآخرین نفس درکنارت هستم ...

خدا هست.
راه نوراني اميد نشانم مي داد
او هماني است كه دلش مي خواهد
همه زندگي ام غرق شادي باشد
ماه من غصه اگر هست بگو تا باشد
معني خوشبختي، بودن اندوه هست
اين همه غصه و غم اين همه شادي و شور
چه بخواهي و چه نه، ميوه ي يك باغ اند

همه را با هم و با عشق بچين
ولي از ياد مبر پشت هر كوه بلند
سبزه زاري است پر از ياد خدا
و در آن باز كسي مي خواند
كه خدا هست خدا هست و چرا غصه؟
پشت هر کوه بلند ، سبزه زاری است پر از یاد خدا !
و در آن باز کسی می خواند ، که خدا هست ، خدا هست
چرا غصه ؟! چرا؟
آره بازم منم همون دیونه همیشگی

کاش می دانستی

پنجه از مو بدرآورده به آن شانه زدم






